ستاره درخشان

به نظر من عشق یه نعمت الهیه که خدای مهربون مابه همه بنده هاش عطا کرده به یکی کم به یکی بی نهایت داده ولی از وجودش همه بهره‌مندن عشق یه احساس خوب یه مریصی که هرکی دچارش میشه دوست نداره نجات پیدا کنه این عشق تو دل و قلبمون داره بزرگ و بزرگتر میشه احساس دوست داشتن داره بیشتر میشه عشق مثل یه رویای تموم نشدنی مثل یه خواب که دوست نداری بیدار بشی عشق که تو وجودمون باشه مثل طبیعت  سر سبزه مثل دریا پر آب مثل پرنده بی بار که تو آسمون پرواز می کنه خلاصه یه احساس عجیبیه که توش خالیه که امیدوارم این احساس این دوست داشتن و این عشق در وجود همه مون تبلور کنه ......  

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٧ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

هر وقت کنار دریا می‌روم

عشق را با خود می‌برم

که غروبها روی ماسه‌ها با من قدم بزند

با زمزمه مدامش

دلم را زیر غبار رطوبت بیدار نگهدارد

عشق رقصی است با ضرب آهنگی متفاوت

وتوان باز ایستادن از رقصم نیست

و به بالاترین قله دست یافتم

چرا که عشق، عشق به سراغم آمده است

وعشق و تنها عشق

تو را به گرمی یک سبب می‌کند مایوس

وعشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد، 

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

ونوش دارویی اندوه؟

صدای خالص اکسیر می‌دهد این نوش

ودر ظلمت شب آن نور فروزنده را دنبال خواهی کرد

وبه مأمن عشق راهی خواهی یافت

ودر صبحدم به روزی نو چشم خواهی گشود

که تمام دل نگرانی‌هایت را با خود خواهی برد

تا ابدی بوی محبت به مشامش نرسد

هر که خاک در میخانه به رخسار نرفت.

سخن عشق نه آنست که آید به زبان

ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت وشنفت!

در پایان متوسل به یکی از زیباترین اسرار عشق می‌شوم سکوت. 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٦ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

نظر استادان و دانشمندان در مورد عشق

استاد شهریار:لازمه عشق خودشناسی است عشق تشعشع ذات الهی است

شیخ سعدی شیرازی:عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

حافظ شیرازی:من با عشق زاده شدم  با عشق زیستم و با عشق هم جان خواهم داد

محمود درویش:ای عشق! ای گل ایستاده من در آنسوی زمان و حواس. ای کسی که

لبانت بوسه‌ای که در پوست من صلیبی از یاسمن نقش می‌زند

یک بار به خواب من بیا تا جنونم برگردد!

ای‌ عشق!از تو دور شدم تا به تو نزدیک شوم و زمان را یافتم. اکنون با زمان معاشقه 

می‌کنم و من عشق را در صاعقه معشوقم ربودم

برایم چیزی باقی نمانده جز آنکه در سایه ای که سایه توست آواره شوم

وبرایم چیزی باقی نمانده جز آنکه صدایی که صدای توست ساکن شوم

واکنون صلیبی در خیابان پشتی ایستاده است................

جبران خلیل: عشق جز خود نه چیزی می‌دهد ونه چیزی می‌گیرد ونه مالک است ونه

مملوک وعشق تنها برای عشق کافی می‌باشد.

«موریس مترلینگ»:‌نهالی شاداب تر از عشق نمی‌روید.

«تولستوی»: عشق گوهریست گرانبها اگر و تنها اگر با عفت همراه باشد.

«شکسپیر» خود را بهره‌مند از تمام خوشبختی‌های جهان می‌داند زیرا در زندگی خود

عاشق شده است و او عشق را غالبا نوعی عذاب می‌داند عذابی که محروم بودن

از آن مرگ است.

«اسپینوزا»: در مورد عشق منطقی فکر نمی‌کند زیرا معتقد است وقتی بخواهیم درباره

عشق منطقی فکر کنیم، عشق واقعیت خود را از دست می‌دهد.

«افلاطون»: عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می‌برد و بلایی است که همگی

خواستارش هستند.

«لاماتین»: عشق را زنجیر زرینی می‌داند که آسمان را به زمین پیوند داده است؛

«اوشو»: عشق را رابطه می‌پندارد. در نظر او عشق در خلوتی ژرف آغاز شده و به صورت

رابطه‌ای نمایان می‌گردد.عشق رابطه‌است واین رابطه آینه‌ای است که در آن دو عاشق

سیمای یکدیگر را می‌بینند و خداوند را باز می‌شناسند و این راهی است به‌سوی

رسیدن به پروردگار عالمیان   

«ژرژساند»: عشق می‌ورزد چون می‌خواهد زندگی کند.       

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٦ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

برای آنکه به عشق برسم، اگر لازم باشد تا آخر دنیا پیاده خواهم رفت سر و پا برهنه دشت و دمن را در خواهم نور دید،از دامنه‌های پر یخ و برف کوهساران بلند خواهم گذشت و همچنان با گرمای بهاری دل خود، گرم خواهم شد. میان بادها و طوفان‌ها راه خواهم پیمود و به جای ناله باد،نغمه پرندگان نواخوان را خواهم شنید. از بیابانهای خشک گذر خواهم کرد و دل خود را از عطر ژاله‌های سحرگاهان بهار معطر خواهم یافت. برای آنکه به عشق برسم، تا آخر دنیا خواهم رفت و همچون گدایی که بر در خانه‌ها می‌ایستد و آوازه‌خوانان منتظر صدقه‌ای می‌کشد بر در هر خانه‌ای در یوزگی عشق خواهم کرد............. 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٦ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

همه جا برای عاشق خانه عشق است برای او فرق نمی کند شب است یا روز  زندگی با تمام جلوه های تلخ و شیرینش می‌تواند در عشق خلاصه شود. بگذار درمیان این عشق ورزی‌ها،نوشیدن‌ها و سرودخوانی‌ها،چشمه حیات تو را جوان کند آن زمان که در خانه عشق دلبندت حجاب از چهره ماهتابش می‌گشاید و گیسوان مشک افشانش را بر تو می‌افشاند........ 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٦ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند

شب سلیس است و یکدست و باز

شمعدانیها

وصدا دارترین شاخه فصل ماه را می‌شنود

پلکان جلو ساختمان

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم

گوش کن، جاده صدا می زند  از دور قدمهای تو را

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلکها را بتکان،کفش به پا کن و بیا

وبیا تاجایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد 

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

وشب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کند

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:

«بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق،تر است»

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۳ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

زمین فصاحت برگ چنار  را

به باد خسته پاییز می‌س÷ارد

هوا ترنم سودایی شکفتن را

زنبض بی تپش خاک می‌گرفت

غروب، حرف خودش را

به گوش جنگل خاموش گفته بود

وشیروانی لال

میان دوده افشان شب شبح می‌شد.

میان درهم هذیان من دو شعله سبز نشست

به روی شیشه تار؛

ملال پرده شکست.

واز حقیقت اشیاءبوی شک برخاست

وبا حقیقت اشیاء بوی او پیوست

تمام پنجره من،

خیال او شده بود.

تمام پوستم از عطر آشتی بیمار،

تمام ذهن من از نور و نسترن سرشار.

من از رطوبت سبز نگاه او دیدم

که در نهایت چشمش کبوتر دل من

قلمروی دل من برهنه‌ترین هواها را داشت

و اشتیاق تب آلود بامهای بلند،

در آفتاب زپرواز دور او می‌سوخت

ز روی پنجره من،خیال او پر می‌زد

و شب ادامه گرفت و من ادامه گرفتم.......

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۳ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

رازیست جاودانه

که در خلوتی عظیم

با منش در میان می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذارند

تن تو آهنگیست

وتن من کلمه‌یی که در آن می‌نشیند

تا نغمه‌ای به وجود آید:

سرودی را که «تداوم» را می‌تپد

در نگاهت همه مهربانی‌هاست:

قاصدی را که «زندگی» را خبر می‌دهد.

و در سکوتت همه صداها:

فریادی که «بودن» را تجربه می‌کند..............

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۸ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

گفته‌ بودی که_«چرا محو تماشای منی؟

و آنچنان مات که مژه بر هم نزنی!»

_مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی!.....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۸ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

او بود و من در خانه من

وان آتش سرخ

می‌سوخت در کاشانه من

از پشت آتش، طرح اندام بلندش

رقصنده چون دود

پیچنده چون مار

می‌گفت با هر پیچ و تاب افسانه من

آن شب در آن میخانه دور

آنجا که مستان خفته بودند

آنجا که در پیمانه‌ها می‌ریخت مهتاب

چون باده ناب،

او بود و من مست از می او

اندام او چو شعله‌ای نیلوفری رنگ

می‌تافت در دود سیاه سایه او

در خنده من موج می‌زد بوسه او

در بوسه او محو می‌شد خنده او

او تن رها می‌کرد در تاریکی شب

من بوسه بر می‌داشتم از سینه او

می‌خفت در آغوش من،عریان تر از ماه

تاره‌برم چون مار در گنجینه او

امشب کسی در خانه‌ام نیست

اما خیالش جسته ره، در خانه من

وین آتش سرخ

زنده‌ست در کاشانه من

از پشت آتش، یاد اندام بلندش

رقصنده چون دود

پیچنده چون مار

گوید به یاد رفته‌ها، افسانه من.................... 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۸ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

تو آن ابری که بارانی نداری

من آن خاکم که سرتاسر کویرم

تو‌ان راهی که پایانی نداری

منم آن راه پیمایی که پیرم.

تو آن باغی،که در کام خزان است

منم آن باغبانی

که باید رخت بر بندم از این باغ

دلم اینجاست، اما ناگزیرم

منم برق شهاب تند پرواز

که می‌خندم ولی باید بمیرم

فسونگر

فرو شو عشق دیرین را زدفتر

مرا در کام تنهایی رها کن

برو با یار دیگر

مرا بگذار و بگذر.

نخوان بیهوده بر قصه‌ی عشق

که ما این نامه را خواندیم و بستیم

برو زین راه، برگشتن محال است

که در پشت سر، پل راشکستیم

تو ای عشقت به جانم سایه گستر

دگر آن قصه‌های عاشقی را

به یاد من نیاور

مرا بگذار و بگذر

گلی دیگر نمی‌روید در این دشت

که باغ عشق دیرین شوره‌زاریست

گل اشکی که در چشم من و توست

گلی پژمده بر سنگ مزاریست

در این دیدار، دیگر

پیام دست‌ها نیست

به لب‌ها بوسه پژمرد

طلوع خنده‌ها رفت

شکوه عشق ما، مرد

به شوق انتظارت

دگر یک لحظه چشمم نیست بر در

 که من جسمم سراپای

 که من سنگم سراسر

من و تنهایی خویش

تو و یاران بهتر

مرا بگذار و بگذر

مرا بگذار و بگذر............... 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۸ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

ای آرزوی من

تو همان بخت منی که از دیار دور

پرپر زنان به کلبه‌ی من پر کشیدی

بر بامم ای پرنده‌ی عرشی خوش آمدی

در کلبه‌ام بمان

زیرا تو هم مثل من

یک آشیانه گرم و محبت ندیده‌ای.

با من بمان که من

یک‌عمر بی‌امید

همراه هر نسیم به گلزار عشق‌ها

در جستجوی یک گل خوشبو شتافتم

می‌خواستم گلی که دهد بوی آرزو

اما نیافتم.

شبهای بس دراز

با دیدگان مات

بر مرکب خیال نشستم امیدوار

دنبال یک ستاره فضا را شکافتم

می‌خواستم ستاره‌ی امید خویش را

اما نیافتم

بس روزهای تلخ

غمگین و نامراد

همراه موجهای خروشان بی‌امان

تا عمق بیکرانه‌ی دریا شتافتم

شاید بیابم آن گهری را که خواستم

اما نیافتم

امروز یافتم.

گمگشته‌ای که در طلبش عمر من گذشت

آن کس که بود همراه باد صبا منم

آن گل که داشت بوی خوش آرزو تویی

دیگر شبان تیره نپویم در آسمان

تو آن ستاره‌ای که نشستی به دامنم

همراه موج،در دل دریا نمیروم

تک گهرم تویی که شدی زیب گردنم

ای آرزوی من

تو آن بخت منی که از دیار دور

پرپر زنان به کلبه‌ی من پر کشیدی

بر بامم ای پرنده‌ی عرشی خوش آمدی

در کلبه‌ام بمان

زیرا تو هم مثل من

یک آشیان گرم و محبت ندیده‌ای.

نوشین لبی که جان به تنم میدمد تویی

عمر منی که تاب و توان داده‌ای به من

با من بمان که روشنی بخت من زتوست

آری تویی که بخت جوان داده‌ای به من............... 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۸ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

من فکر می‌کنم

هرگز نبوده قلب من

این گونه گرم و سرخ:

احساس می‌کنم

در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید

 در دلم

می‌جوشد از یقین؛

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان

می روید از زمین

آه ای یقین گمشده،ای ماهی گریز

در برکه‌های آینه لغزیده تو به تو

من آبگیر صافیم، اینک به سحر عشق؛

از برکه‌های آینه راهی به من بجو

 من فکر می‌کنم

هرگز نبوده

دست من

این سان بزرگ و شاد:

احساس می‌کنم

در چشم من به آبشار اشک سرخگون

خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می‌کنم د

در هر رگم

به هر تپش قلب من

کنون

بیدار باش قافله‌یی می‌زند جرس

آمد شبی برهنه‌ام ار در

چو روح آب

در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من فریاد کشیدم از آستان یأس:

«آه ای یقین یافته، باز نمی‌دهمت»

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٥ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

آن در گشوده شد

آن در که بسته بود،زمانی گشوده شد

اما کسی نبود

اما در انتظار من آنجا کسی نبود کسی نبود

شب سخت تیره بود و سیاهی زبان نداشت

شب تیره بود و روشنی آسمان نداشت

چشمک نمی‌زد از دل ظلمت ستاره‌ای

با من نداشت چشم خدایان اشاره‌ای

آن در که بسته بود، دگر باره بسته شد

وین در گشوده شد

این در که پلک چشم تو باشد،گشوده شد:

در آسمان چشم تو،شب نیلگونه بود

دانم چگونه بود و ندانم چگونه بود

شب در فضای چشم تو صدها ستاره داشت

با هر نگاه خویش، هزاران اشاره داشت

چشمت خموش بود، ولی بی‌زبان نبود

وان خواهش نگاه تو از من نهان نبود

این در که پلک چشم تو باشد،گشوده شد

این در که بسته بود ازین پس گشوده شد 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٥ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

پرده توری برف

جلوه پنجره آویخته است

مرد،با خاطره عشقی دور،

مانده سرگرم در این روز زمستانی سرد

یادها می‌ریزند

از سر شاخه اندیشه او

برگهایی همه زرد.

زن در این سوی اتاق

مانده تنها با خویش

عشق او خاطره دوری نیست،

زیر چشم او را،افسون کنان می‌نگرد،

بر لبش می‌گذرد:

«و چه نزدیک وچه دوری از من»

مرد تنها در خویش؛

بی صدا می‌گرید؛

خیره در چشم خیالی که به او می‌خندد،

می‌کشد آهی و لب می‌بندد.

« و چه دوری و چه نزدیک به من»

پرده نازک اشک

جلو پنجرۀ چشم زن آویخته است.........

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٢ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

مردن و گمشدن از ماست، نه از فاصله ها، دل ز اینهاست که تنهاست نه از فاصله ها،گر چه دیگر همه جا پر از جدایی شده است، مشکل از طاقت دلهاست نه از فاصله ها...........

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٢ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

شب عفو است و محتاج دعایم، زعمق دل دعایی کن برایم، اگر امشب به معشوقت رسیدی، خدا را در میان اشک دیدی، کمی نزد او یادی زما کن ، کمی هم جای ما او را صدا کن، بگو یا رب فلانی روسیاه است دو دستش خالی و غرق گناه است بگو یا رب تویی دریای جوشان، در این شب رحمتت بر وی بنوشان............ 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۱ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

شانه بر می‌گیرم و گیسوی افشان می‌کنم

قلب سنگت را چو گیسویم پریشان می‌کنم

جامه را از تن برون سازم به پیش دیده‌ات

آنچه پنهان داشتم امشب نمایان می‌کنم

عاقبت افتی به دام جادوی چشمان من

زان سپس خود را از چشمان تو پنهان می‌کنم..........

خدایا عاشقم عاشق‌ترم کن

سراپا آتشم خاکسترم کن.......... 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٠ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

عشق را بنگر یکجا آب و یکجا آتش است.....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٠ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

می‌خواستمش تشنه‌تر از کشته بی‌تاب

با هر سر مویی مرا بسته به تن بود

لختی دگر آن پیکر جان بخش و دل افروز

لب بر لب و ساغر زده در بستر من بود.......

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٠ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

در کف من طلسم سیاهی است

یادگاری است از روز بارانی

ریشه عشق تلخ و تباهی است

ریشه‌ای از درخت است وحشی

دوست دارم طلسم سیاهم................

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٠ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

پرتو فیروزه‌ای به دامن یک اشک

یا نفس شعله‌ای به دامن یک کوه

سایه بیدی اوفتاده‌ای

یا تن یک چشمه‌ای به جنگل انبوه........

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٠ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

در دل ای عشق سخنها زتو دارم، اما عمر بگذشت و حدیث تو به پایان نرسید...........

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٠ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

وقتیکه هنگام صحبت با من، رنگش پرید و جمله ای را که با صدای لرزان آغاز کرده بود در نخستین کلام قطع کرد،وقتی که نگاه خود را از پس مژگان بلند خویش به من دوخت و تیری را که گمان داشتم بر دل او نشسته، بر دل من نشاند.

وقتیکه چهره او با فروغی آتشین که هرگز خاموش نشد بر لوح دلم نقش بست و در آن جای گرفت، آن رازی را که در پی دانستنش بودم دریافتم.

دریافتم که او مرا دوست ندارد، اما من او را دوست دارم..................

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٩ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

وقتی که عاشق هستم،رام و فروتن و افسرده ام. هر وقت روح خودم را با روح آنکس که دوست دارم در می آمیزم،می توانم آسمان را بر زمین آورم و از آن بالشی نرم بسازم و در سینه جایش دهم تا تو سر بر آن گذاری.

هیچکس مثل من از راز بوسه دادن و بوسه گرفتن آگاه نیست. هیچکس مثل من نمی تواند در رویای شیرین عشق فرو رود.هیچ تنی به این کوچکی،تاکنون این اندازه شوق و هوس در خود جا نداده است.

هنگامی که باید حرف زد،خوب می توانم آن جمله ای را که بر آن آتش هوس دامن می زند بگویم.وقتی هم که باید خاموش ماند،می توانم به ماه که چون گویی آتشین از کناره افق سر بر می زند بنگرم و خاموش باشم................

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٩ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

دیگر پس از تو

این زندگی در چشم من جز غمسرا نیست

دیگر پس از تو

از شعر بودن، در من صدا نیست

دیگر کبوترها همه بشکسته بالند

دیگر اقاقیا همه افسرده حالند

دیگر صفای عشق از خانه پر زد

دیگر نوای مهرها در گوش من نیست

جغد پلید غربت از هر سو به بامم پر کشیده

با وای وای شوم خود،بر کاغذ دل

طرحی زکابوس شکستن ها کشیده

چشمان معصوم،در انتظار رجعت سبز نگاهت،بر در نشسته

تصویر تاریک شب سرد جدایی،روی دو بال مرغ بختم نقش بسته

من مانده ام با کوله باری از توهم

من مانده ام با خوابهای پر زتشویش

من مانده ام تنها و بی کس،بیگانه از خویش

وز غرش بیداد می لرزد تن من برگرد، برگرد

با تو از شبهای چشمان سیاهت،مرهم نهی بر قلب خسته

مرهمی نهی بر قلب خسته............

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٩ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

ای رویاهای من،ای رویاهای شیرین من، خداحافظ

ای خوشبختی شبهای دراز، کجایی؟ مگر نمی بینی که خواب آرامش بخش از دیدگان من گریخته است و مرا،در تاریکی عمیق شب،خاموش تنها گذاشته است؟

بیدار و نومیدم. به رویاهای خود می نگرم که بال و پر گشوده اند و از من می گریزند.اما روح من باغم و حسرت این رویاهای عشق را دنبال می کند

ای عشق،ای عشق،پیام مرا بشنو. این رویاهای دلپذیر را بنزد من باز فرست.کاری کن که شامگاهان، مست باده خیال، در خواب روم، و هرگز بیدار نشوم............  

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٩ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

......آغوشت را باز کن تا لحظه های تنهایی را با تو دمساز باشم

نگاهت را از من نگیر تا در امواج نگاهت غوطه ور گردم

 با من باش با من تا آشفته خیالم، با تو آرامش گیرد........

به تو ای زیباترین،نازترین،لطیف ترین، عزیزترین،.....

آری به تو ای.......ترین من، که سالها زندگیم زدیدنت لحظه هاست.........

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٩ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

قفس دیدم، رهایی یادم آمد

تو رفتی، بی وفایی یادم آمد

چو بانگ نامه بر در کوچه پیچید

چکید اشکم،جدایی یادم آمد.......

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

بوته اقاقیا بودم،با عشق تو بزرگ شدم،حالا که درختی پر شاخ و برگ شده‌ام،بیا و مرا از ریشه بیفکن،دلم می‌‌‌‌خواهد هیزم شکن این درخت تو باشی.

شاخه زنبق بودم،با عشق تو گل دادم.حالا که شاخه‌ای پر گل شده‌ام،بیا و مرا بچین.

آخر اگر تو مرا نچینی،برایم خار و گل چه فرقی خواهد داشت؟

آب چشمه بودم.با عشق تو ازدل سنگ بیرون آمدم.حالا که سر از سنگ خارا بدر آورده‌ام،بیا مرا بنوش،مراکه بلور شفاف نیز به درخشندگیم رشک می‌برد بنوش.

پروانه بودم. با عشق تو بال و پر یافتم. حالا که بال و پر گشوده‌ام،بیا و مرا در دام انداز پ.بگذار آتش عشق تو بال و پرم را بسوزاند.

به خاطر تو رنج خواهم برد،زیرا غمی که از عشق تو بر دلم نشیند برایم فرح بخش است.نمی‌دانی چطور روز و شب در آرزوی هیزم شکنی تو،در آرزوی گل چینی تو، در آرزوی عطش تو، در آرزوی آتش تو هستم.

بگذار زخم عشق تو بر دلم نشیند تا خونی را که از آن بیرون خواهد جهید،چون گوهری لعگون ارمغان تو کنم.

بخاطرتو،در جاهای زیورهای عادی،گیسوانم رابا هفت خار خواهم آراست،و بجای یاقوت‌های گرانبها،دو شراره خون فام آتش از دو گوشم خواهم آویخت.

آنوقت،ای محبوب من، بدیدار تو خواهم آمد تا مرا در عین رنج بردن خندان بینی و گریان در آغوشم گیری. در آغوشم گیری تا بیش از همیشه مال تو باشم...............

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

بی تو از دست رفته‌ام بی تو

بی تو ساز شکسته‌ام بی تو

بی تو ازپشت این دریچه سبز

افق زرد خسته‌ام بی تو

بی تو من در خلیج چشمانت

نی در گل نشسته‌ام بی تو

بی تو در فصل زعفرانی عمر

بی تو،بی تو شکسته‌ام بی تو............... 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

شکسته کشتی قلبم

زموج غم زموج غم

که تنها ناخدای دل،مرا از عشق سیرم کرد

برفته نور چشمانمکه ماه روشنی بخشم

زدست و دیده پنهان شد

به تاریکی اسیرم کرد

تو بودی ناخدای دل،تو بودی نور چشمانم که رفتی از کنار من

 تو رفتی بادبان برکنده شداز غم

تو رفتی نور چشمان رفت

واینک خانه لبریز از نوای زار زار من

واینک ابرهای آسمان هم سوگوار من

واینک خانه‌ای در عمق اقیانوس غم دارم و روز و شب،ز غربتها

به باغ سرد تنهایی درخت اشک می‌کارم.......

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

از دو پیراهنی که گم کردیم در شب

شبی که سرد بود

سرمایی که در پوستهای ما ذوب شد

پوستهای ما که نبض شدند

نبض‌هایی که در هم شکستیم

تازگی تکرار ماندنست

از دو پیراهنی که گم کردیم در شب......

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

یک بوسه ز لبهای تو در خواب گرفتم

گویی که گل از چشمه مهتاب گرفتم

در برکه اشکم همه دم نقش تو دیدم

این هدیه خوبیست که از آب گرفتم

هرگز نتوانی که ز من دور بمانی

چون در دل خود عکس تورا قاب گرفتم.........

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

بسترم

صدف خالی تنهایی است

وتو چون مروارید

گردن آویز کسان دگری........

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

تو شدی قطره بارون،رفتی

توی کاسه گل زرد

سهره اومد و تورو نوشید و،پرید

بعد از اون هرجا خوند

من صدای تو رو می‌شنیدم از اون

که می‌گفتی با باد:من شدم قطره بارون،رفتم

توی کاسه گل زرد

سهره اومد و منو نوشید و،پرید

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

باز می‌آیم و می‌خسبم

زیر سقف خنک پاییز

باز می‌آیم و دیوار قناتم را

پاک خواهم کرد

چینه خواهم کرد دیوار حیاطم را

چون به عریانی تابستانه

سنگباران نشود دیوانه

که نشسته است تن لخت ،کنار فصل؟

ای صباح گذران،عشق کجاست؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

.......اکنون ستاره‌ها همه با هم

همخوابه می‌شوند

 اکنون کبوتران

در قله‌های آسمان

پرواز می‌کنند.

اکنون میان پیله‌های لبهایم

پروانه‌های بوسه در اندیشه گریز فرو رفته‌اند

اکنون محراب جسم من

آماده عبادت عشق است...............

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

ای دست‌های عاطفه بار تو تکیه گاه من

در چشم‌های پاک تو من خیره مانده‌ام

وز عمق بی‌کسی با قلب پر نوید

آوازی از امید در پیشگاه چشم تو ای خوب خوانده‌ام

 شاید مرا زدام مصیبت رها کنی

شاید نگاهی از ره لطف و صفا کنی

شاید وفا کنی

شاید به من عنایتی بهر خدا کنی

شاید که در تلاطم این عمر پر سکوت ما را صدا کنی

این را بدان که من نام تو را به لحظه لحظه خود صدا کنم

این را بدان که من با یک اشاره از تو جان را فدا کنم.............

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

تنش حرارت خورشید و بوی باران داشت و آنها نمی‌دانستند که گسترده‌‌ترین و عمیقترین و خطرناک ترین دریاهاست.............

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

نرم نرم از چاک پیراهن تنش را بوسه داد

سوختم در آتش غیرت زنیرنگ نسیم

زلف بی‌ آرام او از آه من آید برقص

 شعله بیتاب می‌رقصد زآهنگ نسیم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

در مرگ عاشقانه نیلوفران صبح

در رقص صوفیانه اشباح و سایه‌ها

در گریه‌های سرخ شفق بر غروب زرد

در کوهپایه‌ها

در زیر لاجورد غم انگیز آسمان

در چهره زمان

در چشنه سار گرم و کف آلود آفتاب

در قطره‌های آب

در سایه‌های بیشه انبوه دور دست

در آبشار مست

در آفتاب گرم و گدازان ریگزار

در پرده غبار

در گیسوان نرم و پریشان بادها

در بامدادها

در سرزمین گمشده‌ای بی‌نشان و نام

در مرز و بوم دور و پریوار یادها

در نوشخند روز

در زهر خندجام

در خالهای سرخ و کبود ستارگان

در موج پرنیان

در چهره سراب

در اشکها که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌چکد از چشم آسمان

در خنجر شهاب

در خط سبز موج

در دیده حباب

در عطر زلف او

 در حلقه‌های مو

در بوسه‌‌ای که می‌شکند بر لبان من

در خنده‌ای که می‌‌‌‌‌‌‌‌شکند بر لبان او

در هر چه هست و نیست

در هر چه بود و هست

در شعله شراب

در گریه‌های مست

در هرکجا که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گذرد سایه حیات

سرمست و پر نشاط

آن پیک نا شناخته می‌خواندم به گوش

خاموش و پر خروش:

کانجا که مرد می‌ستود نام سرنوشت

وآنجا که کار می‌شکند پشت بندگی

رو کن به سوی عشق

رو کن بسوی چهره خندان زندگی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱۸ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

شادی بزرگترین انتقامی است که می‌توان از  زندگی گرفت لحظاتت همیشه شادمژه

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٧ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

ای معنای انتظار یک لحظه بایست /دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست/ یک لحظه بایست و یک جمله بگو تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٧ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست

و دلم بس تنگ است بیخیالی سپر هر درد است

باز می‌خندیم آنقدر می‌خندیم که غم از رو برود

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٦ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط سولماز نظرات () |

نوشتم حرف دل را تا بخوانی

که چون دوری زمن دردم بدانی

در این دنیا ندارم غیر تو کس

بمیرم گر مرا از خود برانی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٥ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |

عشق غیر ازتاولی پر درد نیست

هر کس این تاول ندارد آدم نیست

آمدن تا عشق را معنی کنم

آمدم دیدم که جای لاف نیست

عشق غیر از ع ش ق نیست

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٥ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط سولماز نظرات () |
 قالب میهن بلاگ قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس